آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

قندعسل مامان

داغٍ داغ

الان که مینویسم دارم از ذوق میمیرم ،چون اینقدر قشنگ در حال بازی خوابت برد که حسابی غش کردم. بابا خواب بودن و من هم الکی خوابیدم که تو هم بخوابی ولی وقتی هرچی صدا زدی دیدی بیدار نمیشم از اتاق اومدی بیرون.از صدای دسته کلیدی که باهاش بازی میکردی و آواز میخوندی خیالم راحت بود که خرابکاری نمیکنی،که یهویی صدا قطع شد و من با این صحنه روبرو شدم. ...
16 دی 1391

19 ماهگی

برای اولین بار و به  خاطر اینکه دیروز کمی مشغله فکری داشتم،دیر یاد ماهگردت افتادم. این روزها من و بابا حسابی مشغول دیدن فیلمها و عکسهات هستیم،خیلی شیرینه.خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردیم گذشت،خوشحالم که همه لحظاتش به خوبی گذشت. نفس مامان 19 ماهگیت مبارک                              8 ماهگی         19 ماهگی ...
9 دی 1391

شام یلدایی

به خاطر اینکه به طاطو(طوطی) علاقه ی زیادی داری اینو درست کردم ولی چون همه کارهام عجله ای بود خیلی قشنگ نشد.مهم این بود که خیلیی ذوق کردی . هنوز هم تا ظرفی که زیر طوطی گذاشتمو میبینی میگی طاطو،بعدشم میگی بابا اووممم و به دهنت اشاره میکنی یعنی بابا همشو خورد.بیچاره بابا:))  ...
3 دی 1391

از مهربونیات میگم

قربون این همه ناز و ادای تو بشم من، اینقدر با ناز حرف میزنی و مهربونی که بعضی وقتا حسابی توی بغلم له میشی . وقتی با یه عالمه ناز میگی مامان جوووون دلم ضعف میره. وقتی کوچکترین زخمی که روی دستمه را با ناراحتی نشون میدی و همراه با گریه ی الکی میگی مامان و بوسش میکنی از خوشحالی اشک توی چشمام جمع میشه.  جمعه باباجون از سفر برگشتند و تو همین که باباجونو دیدی پریدی بغلشون و هیچ کسی اجازه نداشت به شما نزدیک بشه،حتی اگه مامان جون که عاشقشی نگاهت میکردند اعتراض میکردی.میخواستی بعد از یک هفته یه دل سیر باباجونتو بیبینی.خوشحالم که اطرافیانتو به خاطر خودشون دوست داری،نه به خاطر هدیه و چیزایی که بهت میدن. خیلی با سخاوتی و ...
28 آذر 1391

دندان پانزدهم و واکسن 18 ماهگی

سلام قندعسل شیطون بلای مامان.به قدری شیطون و بازیگوش شدی که کمتر میتونم بنویسم. دوشنبه 13 آذر برای اولین بار تنهایی رفتیم واکسن زدیم.خیلییی استرس داشتم چون همیشه بابا هم بود ولی این دفعه کار داشتند و مجبور شدیم دوتایی بریم و خودم بگیرمت تا واکسنتو بزنند.الهی بمیرم خیلی گریه کردی ولی تا اومدیم تو ماشین آروم شدی و تو خونه هم تا ساعت 4 مشکلی نبود و راه میرفتی ولی بعدش تا دو روز راه نرفتی. شب اول خیلی تب داشتی ولی خدا رو شکر روز دوم تبت خیلی کم بود.آخیییشش دیگه رفت تا 6 سالگی. 15آذر هم سومین سالگرد ازدواج من و بابا بود.که یه جشن کوچیک سه نفره داشتیم. 20آذر هم پانزدهمین مرواریدت جوونه زد(نیش سمت راست).مبارکت باشه پسر صبور مام...
23 آذر 1391

از همه جا

سلام شاهزاده کوچولوی مامان.بالاخره حس نوشتن اومد و گفتم تا نرفته یه کمی از کارای جدیدت برات بنویسم. اول بگم تعطیلات هفته پیش رفتیم تهران خونه عمه اکرم و عمه زهرای من،چون تاسوعا،عاشورا بود که جایی نمیشد رفت،عزاداری درست و حسابی هم ندیدیم.ظهر عاشورا با عمه زهرا و همسرشون و حلما جون رفتیم مسجد،که پیش نماز،نماز ظهر عاشورا را 3رکعت خواند.کلا جالب بودند،سر اذان ظهر هیچ کدوم از دسته ها برای نماز توقف نمیکردند.انگار عزاداری هم یه جور چشم و هم چشمی شده.  خونه عمه اکرمت زدی شیشه ویترینشونو شکوندی و برای اولین بار ما را حسابی شرمنده کردی. خونه عمه من چون با حلما بازی میکردی کمتر اذیت کردی و بهت خوش گذشت. چهارشنبه رفتیم برای واکسن پر استرست، ...
12 آذر 1391